تبليغاتX
صدای پای آب

 

صدای پای آب

به نام خدا

يک دلار و هشتاد و هفت سنت! تمام پولش همین بود و شصت سنت آن پول خورده هایی بود که با چانه زدن از بقال و سبزی فروش جمع کرده بود. این دفعه ی سوم بود که دلا پول هایش را می شمرد! فردا هم روز عید بود او بعضی اوقات بر روی نیمکت کهنه ای می نشست و زار زار گریه میکرد. او به خوبی پی برده بود که زندگی معجون درد آوری است که لبخند هایی زود گذر دارد. خانه ی مناسبی نداشتند ولی به خانه ی گدایان هم شباهتی نداشت. هر وقت که آقای جیم به خانه می آمد و به اتاقش در طبقه ی با لایی می رسید جیم نامیده می شد و در کنار خانم جیم همان دلا جای میگرفت. دلا گریه اش تمام شد و به کنار پنچره آمد باخود فکر کرد فرداروز عید خواهد بود و من برای خرید هدیه ی جیم فقط یک دلار هشتاد و هفت سنت دارم یک هدیه ی زیبا که لا یق جیم باشد. ناگهان از جلوی پنجره به جلوی آینه آمد رنگ از چهره اش برای چند ثانیه پرید به سرعت موهای بلندش را که به زیر زانوانش می رسید به جلوی سینه اش ریخت. جیم دو چیز داشت که خودش و دلا به آن دو می بالیدن. یکی ساعت جیبی طلایی بود که از پدرش به ارث رسیده بود و دیگری مو های دلا بود که چون آبشاری طلایی رنگ میدرخشید. دلا موهای خود را به صورت ماهرانه ای روی سرش جمع کرد ، دوقطره اشک از گونه هایش لغزید و به روی قالی فرسوده ی قرمز رنگ افتاد بلوز کهنه ی قهوه ای اش را پوشید و کلاه خود را بر سر گذاشت و با عجله از در خارج شد. مدتی بعد جلوی آرایشگاهی ایستاد روی شیشه ی آرایشگاه نوشته شده بود همه رقم موی مصنوعی موجود است. داخل آرایشگاه شد و به پیرزنی که مسئول آرایشگاه بود گفت موی مرا می خرید؟ پیرزن جواب داد: آری کلاهت را بردار و بعد از زیروروکردن موهای دلا گفت (بیست دلار) چشمان دلا از خوشحالی برقی زد و گفت حاضرم، عجله کنید. بعد از اینکه کارش در آرایشگاه به اتمام رسید مدت زیادی مغازه ها را گشت و هدیه ای در خور جیم یافت آن زنجیر ساده ای از طلای سفید بود، پس از چانه زدن آن را به بیست دلار خرید و به خانه باز گشت. جیم دیگر با داشتن چنین زنجیری همیشه جویای وقت خواهد بود، چون گاهی اوقات به علت تسمه ی چرمی کهنه ای که به جای زنجیر به ساعتش بسته بود یواشکی به آن نگاه می کرد. دلا زنجیر را در دست گرفت و به سمت میز رفت و روی صندلی نشست جیم پس از چند دقیقه به خانه باز گشت و در را پشت سر خود بست جیم مات و مبهوت به دلانگاه می کرد. دلا گفت:جیم موهایم را زدم و آنها را برای خرید عیدی خوبی برای تو فروختم. جیم مثل اینکه هنوز هم به این حقیقت آشکار پی نبرده باشد پرسید: مو هایت را زدی؟ دلا جواب داد: آنها را زدم و فروختم. جیم نا گهان به خودش آمد، بسته ای را از جیب پالتویش بیرون آورد و به روی میز گذاشت و گفت: اگر کادویم را باز کنی علت تعجب اولیه ی مرا درک خواهی کرد. دلا هنگامی که کادو را باز کرد فریاد از خوشحالی بر کشید و سپس ماتمی گرفت و شیونی به پا کرد به گونه ای بود که جیم از عهده ی دلداری اش بر نمی آمد زیرا روی میز شانه ای بود که مدت ها آنرا آرزو کرده بود شانه ای گران بها با دور های جواهر نشان شانه ای بود که سالیان دراز فقط به دیدارشان پشت ویترین مغازه دلخوش بود و هر گز تصور نمی کرد که مالک آنها شود اکنون آنها از آن او بود اما موهایی نداشت که با آن زیور گران بها موهای خود را بیاراید.بعد رو به سوی جیم کرد و با لبخندی گفت موهایم زود بلند میشه، سپس هدیه ی خود را به جیم داد جیم بعد از گرفتن هدیه دیگر نمی توانست سرپا بایستد.پس خود را به روی صندلی انداخت و خندید و به دلا گفت دلای عزیزم بیا عیدی هایمان را مدتی نگه داریم اینها به قدری زیبا هستند که به این زودی نباید استفاده کنیم من هم ساعتم را فروختم و شانه را برای تو خریدم...................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 3:16 PM  توسط علیرضا | 

به نام کردگار هفت افلاک که پیدا کرد عالم از کفی خاک 

صبح بود خورشید از بالای کوه به دشت نگاه میکرد من در حال قدم زدن روی چمن های مرطوب دشت بودم .در آن هنگام بادی را حس کردم که خبری داشت ٬ خبری از بهاری زیبا

من درختی دیدم باعظمت٬  آب زلالی دیدم که در جویی روان بود و شکوفه های درخت را حمل می کرد

من پرندگانی دیدم که با صدایی زیبا آمدن عید را نو مید می دادند

زندگی هفت سین نوروز است

پهنه ی چشمانم جولانگاه تو باد٬ ای دشت سر سبز

من گلبرگ جوانی دیدم که سنگینی زنبور را انتظار می کشید

لاله ای دیدم لبخند میزد به دشت

بادی را حس کردم که بوی تازگی خاک را با خود آمیخته بود

سپیده دم اول نوروز٬ چه زیباست

خوشا به حال دشت که دوستی چون آفتاب دلنشین دارد 

خوشا به حال تنها شوکوفه ی بالای درخت که خود را تا عرش با لا کشیده و اولین  نظاره گر خورشید است

کوهی رادیدم  که دیگر سنگینی برف را تحمل نمی کرد٬ او می دانست که عید نزدیک است

و با تمام وجودم زیبایی بهار را حس کردم ٬ بهار عمرتان بی خزان باد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 8:45 PM  توسط علیرضا |